محمدتقى نورى
28
اشرف التواريخ ( فارسي )
مكاوحت بيرون مىتاخت و مانند شير بر خيل گور كمينگشايى كرده ، آن گروه انبوه را به طرفة العين متفرّق و منهزم مىساخت و در هرمعارك رايت استيلا و لواى تفوّق و برترى مىافروخت تا يكبارگى ساحات دار المرز سراسر او را صافى گشته ، پا و پى ( 12 ب ) حكّام و عمّال زنديه از آن سرزمين مقطوع و منجوق و رايت اژدها پيكرش به ذروهء افلاك مرفوع گرديد ، از بيم تيغ بىدريغش تمامى سركشان ايران در تزلزل و از سطوت شمشير بىزينهارش همهء گردنكشان « 1 » ملك پاى در گل ، حكم « 2 » و فرمانش را مطاوع و امرش را به جان و دل « 3 » متابع بودند . قاتلان پدر سعادت افسر را هريك به عقوبتى از عقوبات بدتر « 4 » و سياستى تمامتر به ديار سقر فرستاد و دستياران آن قضيه منكر و داهيهء شنغار را از بيخ و بن بركنده ، به اقبح وجهى سغبهء شمشير دمار و علفهء خنجر آبدار ساخت . آن خديو با تاج و افسر نيز به پيروى پدر نيكاختر در عهد شباب و بهار جوانى كه ابتداى نشو عمر و نماى ربيع زندگانيش بود ، از دست ساقى بىمهر روزگار جام ناخوشگوار شهادت چشيد ، و ازين عاريتسرا رخت هستى به نزهتكدهء خلد و سرابستان جنان « 5 » كشيد . مثنويه : « 6 » دريغ آن دل و دست و كوپال او * دريغ آن بر و خسروى يال او دريغا كه چشم بد روزگار * بد آورد بر روى آن شهريار مه عمرش از غدر اهل شقاق * نهفته شد اندر محاق نفاق شبانگاه از مكر اهل خلاف * شده پيكرش تيغ كين را غلاف شهى كآسمان چون زمين زير او * بلرزيدى از بيم شمشير او ببين كز ستمكارى چرخ دون * چسان پيكرش گشت غلتان « 7 » به خون دريغ آن به مه برشده نام او * كه شد خاك آخر سرانجام او
--> ( 1 ) . متن : گردنان . ( 2 ) . مج : « حكم » ندارد . ( 3 ) . مج : خيال . ( 4 ) . مج : « از عقوبات » ندارد . ( 5 ) . مج : جنت . ( 6 ) . مج : « مثنويه » ندارد . ( 7 ) . مج : غلطان ( همهجا ) .